خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این دلبران که میکشدم چشم مستشانکس را خبر نشد که، چه دیدم ز دستشان؟
۲
بر ما در بلا و غم و غصه بر گشادآن کس که نقش زلف و لب و چهره بستشان
۳
در خون کنند چون بنماییم حال دلگویند نیستمان خبر از حال و هستشان
۴
اندر شکست خاطر ما سعی مینمودیاری که چین زلف سیه میشکستشان
صفحهٔ ۱ از ۳