شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۶۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کنجان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن
۲
از دل برون کن کینه را، صافی کن از ما سینه راآن عادت پیشینه را، پیش آر و پیمان تازه کن
۳
این درد پنهانم ببین، وین محنت جانم ببیناین چشم گریانم ببین و آن روی خندان تازه کن
۴
تا زلف مشکین خم زدی، آفاق را برهم زدیچون در حریفی دم زدی، رخ با حریفان تازه کن
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth