خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تونتوانم که زمانی نکنم یاد از تو
۲
گفته بودی که: به فریاد تو روزی برسمکی به فریاد رسی؟ ای همه فریاد از تو
۳
دانم این قصه به خسرو برسد هم روزیکه: تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو
۴
اگر امشب سر آن زلف به من دادی، نیکورنه فردا من و پای علم و داد از تو
صفحهٔ ۱ از ۲