خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تواگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو
۲
دل من بوسهای زان لب تمنی میکند، لیکننمیگویم سخن بیزر، که میدانم زبان تو
۳
چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزیشبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو
۴
مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار منمیان بستم، که دربندم به دست خود میان تو
صفحهٔ ۱ از ۳