خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگوجان چو بر جانان رسید، از پیک و پیغامش مگو
۲
مرغ جان ما، که از تار بدن بودش قفسباز دست شاه گشت، از دانه و دامش مگو
۳
ما از آن یوسف به بویی قانعیم، ای باد صبحبوی پیراهن چو آوردی، ز اندامش مگو
۴
ای که میگویی: خیال او توان دیدن به خوابمرد چون شوریده گشت، از خواب و ارامش مگو
صفحهٔ ۱ از ۲