خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۷۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگر چه از بر من بارها چو تیر بجستیهم آخرم بکشیدیّ و چون کمان بشکستی
۲
درآمدم که نشینم، برون شدی به شکایتبرون شدم که بیایم، درم به روی ببستی
۳
مرا به داغ بکشتی، ولی ز باغ رخ خودگلم به دست ندادی، دلم به خار بخستی
۴
هلاک همچو منی در غم تو حیف نباشد؟من ار ز پای درآیم چه باک؟ چون تو به دستی
صفحهٔ ۱ از ۴