خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۷۷۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر تو سری میکشی تا نکنی آشتیما ز تو سرکشتریم،پس تو چه پنداشتی؟
۲
ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیمای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی
۳
با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیمکار چو مشکل شود جنگ به از آشتی
۴
شاخ ستم کشتهای، بار جفایی بچینهم تو توانی درود تخم که خود کاشتی
صفحهٔ ۱ از ۲