خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۷۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتیقصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی
۲
بوی خون میآید از چاه زنخدانت، بلیبوی خون آید که چندین دل درو انباشتی
۳
هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زندخود نمیدانم چه بیخست این که در دل کاشتی
۴
ریش گردانی دلم را وانگهی گویی: منالدرد دل با ناله باشد، پس چه میپنداشتی؟
صفحهٔ ۱ از ۳