خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۷۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من به هر جوری نخواهم کرد زاریزانکه دولت باشد از خوی تو خواری
۲
گفتهای: خونت بریزم،سهل باشدبعد ازین گر بر سرم شمشیر باری
۳
گو: بیاموز، ابر نیسانی، ز چشمماشک باریدن در آن شبهای تاری
۴
بر ندارم سر ز خاک آستانتمن خود این خیر از خدا خواهم به زاری
صفحهٔ ۱ از ۲