شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۸۲۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامیکه چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی
۲
دلت چون بت‌پرست آمد به شهر ما گذر، کان جاچلیپایی‌‎ست در هر توی و ناقوسی به هر بامی
۳
ز سر باد مسلمانی دماغت را چو بیرون شدترا بر آتش گبران بباید سوخت ایامی
۴
چو بر رخسار از آن آتش کشیدی داغ ما زان پسکه یارد بردنت جایی؟ که داند کردنت نامی؟
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth