خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر برافرازی به چرخم ور بیندازی ز بامیماجرای پادشاهان کس نگوید با غلامی
۲
رای آن دارم که روی از زخم شمشیرت نپیچمکم نه روی اعتراضست و نه روی انتقامی
۳
تا تو روزی رخ نمایی، یا شبی از در درآییمن بدین امید و سودا میبرم صبحی به شامی
۴
بر سر کوی تو سگ را قدر بیش از من، که آنجامن نمییارم گذشت از دور و او دارد مقامی
صفحهٔ ۱ از ۳