خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهاییباز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
۲
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایماین نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی
۳
ما را همه کاری به فراق تو فرو بستباشد که ز ناگه در وصلی بگشایی
۴
گفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوریتقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟
صفحهٔ ۱ از ۳