خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بوییماه از هوست هر سرمه چون سر مویی
۲
شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانیدنی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی
۳
از بادهٔ وصل تو روا نیست که داردهر کس قدحی در کف و ما کشتهٔ بویی
۴
من شیشهٔ خود بر سر کوی تو شکستمکز سنگ تو بیرون نتوان برد سبویی
صفحهٔ ۱ از ۲