خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۸۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی! حسن ترا گل خاک کویینسیم عنبر از زلف تو بویی
۲
رخت بر سوسن و گل طعنهها زدکه بود این ده زبانی، آن دو رویی
۳
نیامد در خم چوگان خوبیبه از سیب زنخدان تو گویی
۴
سر زلفت ز بهر غارت دلپریشانست هر تاری به سویی
صفحهٔ ۱ از ۲