خلوتی با اوحدی مراغهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - وله نورالله قبره
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاریبر خاک نازنینی کردم گذر به زاری
۲
نزدیک او چو رفتم، خاکش به دیده رفتمدیگر ز سر گرفتم آیین سوگواری
۳
گفتم که : ای گذشته، ما را به غصه هشتهآه! از کجات پرسم: چونی و در چه کاری؟
۴
حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟
صفحهٔ ۱ از ۳