خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۱۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانمبیا، که بی رخ خوب تو بیش مینتوانم
۲
بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندنتو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟
۳
چگونه باشد در دام مانده حیران صیدز جان امید بریده؟ ز دوری تو چنانم
۴
هوات تا ز من دلشده چه برد؟ چه گویمجفات تا به من غمزده چه کرد؟ چه دانم؟
صفحهٔ ۱ از ۲