خلوتی با عراقی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - ایضاله
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانیکه با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی
۲
چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر ویکه در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی
۳
تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردیتو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی
۴
بدو آن دم شوی زنده که جان در راه او بازیازو داد آن زمان یابی که از خود داد بستانی
صفحهٔ ۱ از ۱۸