خلوتی با هاتف اصفهانی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ طلوعیه
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیداعیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا
۲
دم روحالقدس زد چاک در پیراهن مریمنمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
۳
میان روضهٔ خضرا روان شد چشمهٔ روشنکنار چشمهٔ روشن برآمد لالهٔ حمرا
۴
ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسیز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی
صفحهٔ ۱ از ۳