خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتابآن چنان فرخ شبی دیگر نمیبینم به خواب
۲
بسته آتشپارهٔ من تیغ و من حیران که چونبسته باشد در میان آتش سوزنده آب
۳
خانهها در بادخواهد شد چه از دریای چشمخیمهها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
۴
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست توآنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب
صفحهٔ ۱ از ۲