خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز خواب دیده گشاد و ز رخ نقاب کشیدهزار تیغ ز مژگان بر آفتاب کشید
۲
نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راندکه ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید
۳
ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی اوکه پا ز دست من از حلقهٔ رکاب کشید
۴
خدنگ فتنه ز دل میفتاد کج دو سه روزبه چشم بد دگر این تیر را که تاب کشید
صفحهٔ ۱ از ۳