خلوتی با محتشم کاشانی
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - وله فی مدیح نواب ولی سلطانبن محمدخان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ناگهان بر گرد بخت ملک سر از مهد خوابچشم تا میزد جهان بر هم برآمد آفتاب
۲
آفتاب مشرق دولت که باشد نوربخششرق و غرب و بحر و بر را گر فرو گیرد سحاب
۳
آفتاب مطلع رفعت که خواهد قرص مهربهر خود شکل هلالی تا شود او را رکاب
۴
والی یم دل ولی سلطان که در دوران اودفتر احسان حاتم را سراسر برد آب
صفحهٔ ۱ از ۸