شعر را زندگی کن
خلوتی با محتشم کاشانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله من جواهر المنظوماته فی مدح محمدخان ترکمان گفته

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زمانه را دگر آبی به روی کار آمدکه آب روی سلاطین روزگار آمد
۲
صبا به عزم بشارت بگرد شهر سباز پای تخت سلیمان کامکار آمد
۳
عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجایشبه این شکوه که آن یکه شهسوار آمد
۴
چو آفتاب که آید ز ابر تیره برونسمند عزم برون رانده از غبار آمد
صفحهٔ ۱ از ۸
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth