خلوتی با محتشم کاشانی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - وله فی در الفاظه فی مدیحه ایضا
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمدکه هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد
۲
چو باد شعلهٔ جنبان زد حریفان را به جان آتشمرا هر حرف کز سوز دل خود بر زبان آمد
۳
تزلزل بس که برهم زد سراپای وجود راچو موسیقار صد فریادم از هر استخوان آمد
۴
به زعم بردباری هرکه را از دوستان گفتمکه باری از دلم بردار بر طبعش گران آمد
صفحهٔ ۱ از ۸