شعر را زندگی کن
خلوتی با فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۵۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاداز یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد
۲
من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوشهر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد
۳
گردید امید دلم از ذوق فراموشهرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد
۴
صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدانیک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth