خلوتی با حافظ
غزل شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَدتا ابد جامِ مرادش همدمِ جانی بُوَد
۲
من همان ساعت که از مِی خواستم شد توبه کارگفتم این شاخ ار دهد باری، پشیمانی بُوَد
۳
خود گرفتم کَافکَنَم سجاده چون سوسن به دوشهمچو گُل بر خِرقه رنگِ مِی مسلمانی بُوَد؟
۴
بی چراغِ جام در خلوت نمییارم نشستزان که کُنجِ اهلِ دل باید که نورانی بُوَد
صفحهٔ ۱ از ۳