شعر را زندگی کن
خلوتی با عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۳۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بوددودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
۲
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمدهدل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
۳
میدید شمع در من و میسوخت تا به روززآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
۴
از دیده‌ام خیال تو محروم گشت بازکاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth