شعر را زندگی کن
خلوتی با عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۶۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بودملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود
۲
برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمانو آتش سودای او قصد سویدا کرده بود
۳
دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتمتا خیالش چون گذر بر راه دریا کرده بود
۴
گرچه میزد یار ما لاف وفاداری دلعاقبت بشکست پیمانی که با ما کرده بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth