خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرددلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
۲
نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشتصبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
۳
شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوختدود سودای توام قصد سویدا میکرد
۴
نه کسی حال من سوخته دل میپرسیدنه کسی درد من خسته مداوا میکرد
صفحهٔ ۱ از ۲