خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۷۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دلزلف تو دام جانها، خال تو دانهٔ دل
۲
آن جا که ترک چشمت شست جفا گشایدتیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
۳
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشماز آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
۴
دل اوفتاده عاجز، بر آستانهٔ توتا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
صفحهٔ ۱ از ۲