خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گوئی آن یار که هر دو ز غمش خستهتریمبا خبر نیست که ما در غم او بیخبریم
۲
از خیال سر زلفش سر ما پرسوداستاین خیالست که ما از سر او درگذریم
۳
با قد و زلف درازش نظری میبازیمتا نگویند که ما مردم کوته نظریم
۴
دل فکنده است در این آتش سودا ما راوه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
صفحهٔ ۱ از ۲