خلوتی با حافظ
غزل شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویشبیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
۲
از بس که دست میگَزَم و آه میکشمآتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش
۳
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرودگل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش
۴
کای دل تو شاد باش که آن یارِ تندخوبسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش
صفحهٔ ۱ از ۲