خلوتی با امیرخسرو دهلوی
بخش ۲۱ - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن
مجنون و لیلی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک روز، به گاه نیم روزان،کانجم شد از آفتاب سوزان
۲
گردون ز حرارت تموزیدر سایه خزان به پشت کوزی
۳
آتش زده گشت کون و کان همتفسیده زمین و آسمان هم
۴
جایی نه که دیده را برد خوابابری نه که تشنه را دهد آب
صفحهٔ ۱ از ۱۶