خلوتی با رودکی
شمارهٔ ۴۵ - عصا بیار که وقت عصا و انبان بود
قصاید و قطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بودنبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
۲
سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بودستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
۳
یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریختچه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
۴
نه نحس کیوان بود و نه روزگار درازچه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
صفحهٔ ۱ از ۹