خلوتی با شهریار
غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان
گزیدهٔ غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمل بار فراق او نتواند
۲
در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیندکنار من ننشیند که آتشم بنشاند
۳
چه جوی خون که براند ز دیده دلشدگان راچو ماه نوسفر من سمند ناز براند
۴
جدا شد از من و دیدم ولی ز هول غریبیدر ازدحام و هیاهو به طفل گمشده ماند
صفحهٔ ۱ از ۳