خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای سنایی بی کله شو گرت باید سروریزانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
۲
در میان گردنان آیی کلاه از سر بنهتا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری
۳
ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجلهم کلاه از سرت بربایند هم سر بر سری
۴
عالمی پر لشکر دیوست و سلطان تو دینزان سلطان باش و مندیش از بروت لشگری
صفحهٔ ۱ از ۲۱