خلوتی با خاقانی
شمارهٔ ۲۵۷
قطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون رانداز آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم
۲
رگ گشادهٔ جانم به دست مهر که بنددکه از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم
۳
نه هیچ کام برآید ز میر و میرهٔ شهرمنه هیچ کار گشاید ز صدر و صاحب جیشم
۴
هزار درد دلم هست و هیچ جنس به نوعینساخت داروی دردم، نکرد مرهم ریشم
صفحهٔ ۱ از ۳