خلوتی با عطار
(۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه
بخش دوازدهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوزبه راهِ بادیه میرفت یک روز
۲
جوانی دید همچون شمعِ مجلسبهدست آورده شاخی چند نرگس
۳
قصَب بر سر یکی نعلین در پایخرامان با لباسی مجلسآرای
۴
قدم میزد به زیبایی و نازیچو کبکی کاو بوَد ایمن ز بازی
صفحهٔ ۱ از ۷