خلوتی با عطار
(۱۸) حکایت بهلول
بخش سیزدهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی میرفت در بغداد بر رخشتو گفتی بود در دعوی جهان بخش
۲
پس و پیشش بسی سرهنگ میشدبمردم بر ازو ره تنگ میشد
۳
ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بودکه بردابرِدِ او از چارسو بود
۴
مگر بهلول مشتی خاک برداشتبشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
صفحهٔ ۱ از ۲