شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

بخش چهاردهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جوانی بود سرگردان همیشهنمک بفروختن بودیش پیشه
۲
بگرد شهر می‌کردی تگ و تازبهر کوچه فرو می‌دادی آواز
۳
ایاز دلستان را دید یک روزبسوخت از پای تا فرقش در آن سوز
۴
جهان در عشق وی بر وی سیه شدولیکن بود روشن کان ز مه شد
صفحهٔ ۱ از ۱۸
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth