شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر

بخش پانزدهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بسنجر گفت غزّالی که ای شاهبرون نیست از دو حالِ تو درین راه
۲
اگر بیداری اینجا چون نشینیکه تا برهم زنی دیده، نه بینی
۳
وگر تو خفتهٔ این پادشائینه بینی هیچ تا دیده گشائی
۴
بملکی چَند نازی چند خندیکه تا چشمی گشائی و ببندی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth