شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن

بخش پانزدهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مگر یک روز محمود نکو رویز لشکر اوفتاده بود یک سوی
۲
بره در پیشش آمد پیرزالیعصائی چون الف قدّی چو دالی
۳
یکی انبان بگردن برنهادهکه سوی آسیا می‌شد پیاده
۴
شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیستکه در انبان رگست و در تو رگ نیست
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth