خلوتی با عطار
(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور
بخش بیستم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم پادشاهی یک زنی داشتکه آن زن شاه را چون دشمنی داشت
۲
مگر یک روز آن زن از سر قهرطعامی بُرد شه را کرده پر زهر
۳
چو در راهش نظر بر شاه افتادز دستش کاسه بر درگاه افتاد
۴
بلرزید و برفت آن رنگ رویشازان زن درگمان افتاد شویش
صفحهٔ ۱ از ۱۵