شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور

بخش بیستم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شنیدم پادشاهی یک زنی داشتکه آن زن شاه را چون دشمنی داشت
۲
مگر یک روز آن زن از سر قهرطعامی بُرد شه را کرده پر زهر
۳
چو در راهش نظر بر شاه افتادز دستش کاسه بر درگاه افتاد
۴
بلرزید و برفت آن رنگ رویشازان زن درگمان افتاد شویش
صفحهٔ ۱ از ۱۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth