شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۵) حکایت ایاز و درد چشم او

بخش بیستم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مگر از چشم‌زخمِ چشمِ اغیاربه دردِ چشم ایاز آمد گرفتار
۲
ز دردِ چشم چشمش همچو خون شددو نرگسدانِ چشمش لاله‌گون شد
۳
علی‌الجمله چو روزی دَه برآمدز دردِ چشم چشمش دَر سَر آمد
۴
چنان از دردِ چشمی ممتحن گشتکه صفرا کردش و بی‌خویشتن گشت
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth