شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

بخش پایانی

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بپرسید از اویس آن پاک جانیکه می‌گویند سی سال آن فلانی
۲
فرو بُرده‌ست گوری خویشتن رافرو آویخته آنجا کفن را
۳
نشسته بر سر آن گور پیوستز گریه می‌ندارد یک زمان دست
۴
به روز آرام و شب خوابش نمانده‌ستبه چشمِ اشک ریز آبش نمانده‌ست
صفحهٔ ۱ از ۹
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth