خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۷۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بودچون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود
۲
شادی شبهای ما کز مشک و عنبر پرده داشتشادی آن صبحها کز یار پرکافور بود
۳
از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین میرسیدتا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود
۴
هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شدهذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود
صفحهٔ ۱ از ۲