خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۹۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداندرسید کار به جایی که عقل خیره بماند
۲
هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیدهچو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
۳
دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستیکه او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
۴
متاع عقل نشانست و عشق روح فشانستکه عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند
صفحهٔ ۱ از ۳