خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم چه چاره سازم با عشق چارهسوزت گفتا که چاره آورد این کارها به روزت
۲
گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت گفتا که کار خامست، باید جفا هنوزت
۳
گفتم ز سوز هجران آمد مرا بهلب، جان گفتا که سازی آخر سربرکند ز سوزت
۴
گفتم تموز هجران در من فکند آتش گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت
صفحهٔ ۱ از ۲