خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لب برلبم نه ساقیا تا جان فشانم مست مست این باقی جان گوبرو آن جان باقی هست هست
۲
چشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام چشمان مستت می بدست مستان چشمش می پرست
۳
هم چشم مستت فتنه جوهم مست چشمت فتنه خودر هند و در ایران فتد بس فتنه ها زآن ترک مست
۴
گرچشم بیمارت بلاست بیمار چشمت را دواست هم از بلا یابد شفا آنکش بلای عشق خست
صفحهٔ ۱ از ۲