خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست ببهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست
۲
ما نداریم متاعی که بود در خور وصلت تو گران قیمتی و هر چه ترا هست گرانست
۳
با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو کانچه ما رابه ازآن نه همه چیزت به از آنست
۴
بوسهٔ گر برباید زلبت سوخته جانی شود او زنده و جاوید و لب لعل همانست
صفحهٔ ۱ از ۲