خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز شراب وصل جانان سر من خمار داردسر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
۲
چه کند دِگر جهانرا چو رسید جان بجانانچو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد
۳
سر من ندارد این سر غم من ندارد این دلکه باین سرو باین دل غم کار و بار دارد
۴
ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانینه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد
صفحهٔ ۱ از ۲